Tell a Friend

Email Us

Contact Us

Home Page

Admin Login

 
Thursday, 09 September 2010
صفحه اصلي
گفتگو با مسئول سايت


با پرداخت عوارض  در زیبایی و آبادانی

 شهرمان سهیم باشیم


اخبار جديد

جهت ارتباط مستقيم با شهردار محترم زارچ جناب آقاي بابائي

Contact

اينجا را كليك كنيد



يكي ازا?تخارات ما اين است كه قناتي داريم كه بين 2500تا 4000 سال است كه جريان دارد و اكنون نيز اراضي كشاورزي وسيعي را در بخش زارچ آبياري مي‌كند.



باورهای قلبی ات، تعيين کننده شخصيت واقعی تو هستند. پس بجای ا?کار حقير بر ا?کار متعالی تمرکز کن تا ا?تخار نصيب تو گردد.



لط?ا پيشنهادات خود را در قسمت پيشنهادات

امضاي د?تر

برايمان بنويسيد



پایگاه اطلاع رسانی شهر زارچ تحت پوشش شهرداري زارچ راه اندازی شد.




تبلیغات

جهت طرّاحی و تبلیغ در سایت

با شماره 09133516915

تماس حاصل نمائید


مصاحبه


نظرسنجش
آيامسئولين زارچ از همه پتانسيلهاي دروني وبيروني شهراست?اده مي كنند
بله
خير
نمي دانم
  

آخرين مطالب خواندني
83
خليلي
استاد دكتر سيد محمود نشاط زارچي
خاطراتی از شهید معظم علی اکبر عامل هوشمنداز زبان سرهنگ پاسدار سرکار خانم ?خرالسادات رحمانی
نامه ایی سرگشاده به زارچی های مقیم در سایر نقاط کشور


نمايه

معرفي سايت

سايت زارچيها سايتي براي تمامي زارچيهاي عزيز


تل?ن گويا


بیمه آتش سوزی شهری گامی است در جهت

 رفاه حال شهروندان عزیز


ساعت و تقويم

انتخاب مرورگر
اضافه به سايتهاي دلخواه
خانه اصلي كنيد

ورودي اعضا
نام عبور

رمز عبور
بازيابي پسورد?
عضو نشده ايد? ثبت نام

آمار سايت
107860 نفر, بازديد كرده اند

 

 
  _CMN_PDF  _CMN_PRINT  _CMN_EMAIL

?صلي از راست باختن و پاك باختن

 

وداع را عاشق خوب بخاطر می سپارد

وداع لحظه  مرگ عاشق نیست بلکه بهانه ای است برای زنده ماندن او

وداع غروب روزهای به یاد ماندنی عاشق نیست بلکه طلوعی است بر

لحظه هایی که عاشق همیشه به آن می اندیشد .

وداع به معنی دل کندن از معشوق نیست

وداع به معنی شروع دوری ها نیست

بلکه شروعی است به مرور تمام چیز هایی که به ص?حه ذهن عاشق نقش بسته اند

عاشق در نبود یار با لحظه  لحظه های آن خاطرات زندگی می کند .

وداع را عاشق خوب به خاطر می سپارد .

 

خاطراتی از شهید معظم علی اکبر عامل هوشمند  حماسه آ?رین جبهه بازی دراز از زبان سرهنگ پاسدار سرکار خانم ?خرالسادات رحمانی

 

 

 

« السابقون  السابقون اولئک المقربون » وضو گر?تم  تا از او بگویم ؛ ولی دستم ننوشت و دلم راه نداد .قرآن را گشودم تا خودش از رازهای سوره والعصر بگوید : « السابقون السابقون اولئک المقربون »وچه زیبا گ?ت هر آنچه پای اندیشه ام از راهیابی به حیطه اش عاجز بود ...

شهید هوشمند سابق بود که لبخند میزد ، همیشه و بدون خستگی لبخند مي زد. وقتی دستش را زیر سر مجروح می گذاشت و ساعتها با او از محبوب می گ?ت آن قدرکه درد رخت می بست ومی ر?ت وقتی زیر باران های وحشی غرب آن همه راه می دوید تا نان داغ برای بچه ها بیاورد سر تا پایش خیس می شد ولی نانها توی کاپشنش داغ و تازه می ماندند .وقتی می دوید جلو از پزشکها استقبال می کرد .وقتی زخمها را تحویل می گر?ت و بستری می کرد .وقتی مدتها توی ص? می ایستاد تا برای  دکترهای اتاق عمل شیر بگیرد وقتی می ر?ت توی حمام و در را می بست و بدون سر و صد ظرو? 200 ، 300  ن?ر آدم را تنهایی می شست و صدایش در نمی آمد .

وقتی چندین شبانه روز بدون خواب و خوراک می دوید .وقتی خسته بود ولی به جای استراحت کارهایی انجام می داد که هیچ کدام وظی?ه اش نبود نمی دانم من که ندیدم شهید هوشمند باشد ولی روی لبهایش لبخند نباشد

تازه آمده بود  ک?تم امکانات نیست گ?ت : ما بچه کوریم  زیر سرمان زمین روی تنمان آسمان ، احتیاجی به چیزی نیست و به واقع همین طور بود او احتیاجی به امکانات نداشت تا کاری بکند کار می کرد تا امکانات بسازد. تنها « امکان » وجود خودش بود که از همه ابعادش ایثار می کرد از روحش و. جسمش و ... خیلی اگر داشت هجده سال بود اماسینه اش وسعت آسمانها را داشت مخاطبش خدا بود ما او را می دیدیم و او خدا را . می گ?ت :ما به این ملت مدیونیم ما که کاری نمی کنیم ...

از دستهایش خون می چکید .ولی دست از کار بر نمی داشت پرسیده بود مجروحین چه باید بخورند ؟گ?ته بودیم  احتیاج به تقویت دارند  اگر کباب داشتیم خوب بود . حالا او بعد از اینکه تمام پادگان را برای یک تکه گوشت تازه دویده بود با  آن کارد میوه خوری داشت (به قول خود ش )گوشت را پاگ سازی می کرد کار پاک کردن گوشت که تمام  شد باز هم با همان کارد کند و کوچک تمام گوشت را آنقدر کوبید که نتیجه اش یک وعده کباب س?ارشی بود

با دو تا دست تکه پاره ، تاول دستهایش ترکیده بودواز لای زخمهایش خون می زد بیرون ، ولی خم به ابرویش نمی آورد توی جیبهای ©مجروحي عکس بچه هایش را دیده بود و آرام و قرار نداشت مثل پدری که ?رزندش جلوی چشمانش جان می دهد به این طر? و آن طر? می دوید هرچه به نظرش می رسید آماده می کرد تا کار معالجه عقب نی?تد موقع عمل توی یک دستش سرم بود یک دستش خون و زیر لب هایش دعا می کرد .

به یک نقطه دور نگاه می کرد اما به نظر با همین نزدیکیها حر? می زد عمل که تمام شد دیدم

صورت مجروح پاک شده است . گ?تیم : هوشمند تو که با اشکهایت همه خونها را شستی ! نگاه غریبی کرد و گ?ت نه من ?قط داشتم دعا می کردم از خدا خواستم عمر من تمام بشود ولی او زنده بماند تا بالا سر بچه هایش باشد وقتی آن مجروح شهید شد اشک و لبخند توصورت هوشمند با هم قاطی شد .

جبهه سر زمین کش? و شهود بودو زمان، زمان عشق و ادراک ، یادم می آید یکبار آبی را که به یکی از مجروحین داد از لیوانش نور می بارید گویی آن آب  از چشمه معر?ت جوشیده است مجروح مست می شد و او همچنان با خدای خودش راز و نیاز می کرد .هوشمند یک  عضو مستقل هستی نبود مثل ما نبود که منیت ، حر? اول وجودمان را می زند او یک مهره پیوسته بود به تسبیح آ?رینش ـ وقتی آدم از خودش بگذرد به خدا می رسد همه اجزای وجودش از محبوب دستور می گر?ت وقتی هم محبوب رخصت داد بال کشید و پرید و از دست هیچ کس هم کاری بر نیامد مثل این که دیرش شده بود . تازه چند روزی بود که معاونت بیمارستان را تحویل داده بود و شده بود ?رمانده خط ، غروب 23 رمضان بود و او شبهای قدر احیا را در خط گذرانده بود دیدم یک آمبولانس با سر و صدای زیاد و با سرعت خودش را به بیمارستان  رساند دویدم تا مجروحین را تحویل بگیرم که یک د?عه مثل این که دیوارهای آسمان ?رو ریخته باشد . چهار ستون دلمان لرزید و صدای وی وی زنهای محلی توی ?ضا پیچید .

خودش گ?ته بود طوری مجروح می شود که باعث زحمت کسی نباشد ?قط خواسته بود برایش سوره « عصر » بخوانیم و حالا از دست هیچ کس هیچ کاری برنمی آمد او با محبوبش طر? معامله بود و بوی بال ملائک می آمد . روی لبهای خشکیده  ی ما زمزمه ی « والعصر... » جاری بود .

وقتی چشم به همان نقطه دور بست و به همین نزدیکی ها گ?ت : « سلام ، سلام مهدی جان ... » چشمم ا?تاد به ناخنهای مجروحش یادم ا?تاد برای ر?تن همه کاری کرده بود . حتی سنگرش را هم با ناخنهای خودش کنده بود . و حالا حقش بود ، شهادت . پرواز .

 

 

ماخذ: ویژه نامه ?رهنگی اجتمایی بهار 84 نسیم کویرزارچ

 

 

 

 

 

 
Design by www.farabco.ir